Friday 15 Aug , 11:04 AM
بيشتر افرادي كه براشون اتفاق هاي عجيب ميافته . يا كارهاي عجيب انجام ميدن . عادت به تعريف كردن ندارن .
حالا دقيقا نمي دونم علتش چي هست . كه تعريف نمي كنند .
اما چون مي بينم اينجا دوستاني هستند كه مايلند تا بدونن بقيه چطوري از نيرو هاي متافيزيكي استفاده مي كنند ؛ من تا اونجايي كه از دستم بر بياد و حافظه ياري كنه ، سعي مي كنم اتفاق هاي كه برام افتاده رو تعريف كنم .
دوستان ديگه اي هم كه مايل هستند . مي تونن ديدگاهشون رو نسبت به اين مسائل مطرح كنند ..
از اينكه چه اتفاق هاي افتاد كه بجاي اينكه برم دبيرستان رفتم هنرستان . بگذريم .
از اينكه چه اتفاق هاي افتاد بجاي اينكه برم هنرهاي نمايشي رفتم الكترونيك هم بگذريم .
خوب ديگه رفتم هنرستان رشته الكترونيك .
همه چي حالگيري بود . از همه بدتر كارگاه سوهانكاري .
يه روز توي هفته مجبور بوديم كه يه تيكه آهن رو به مدت هشت ساعت بسابيم .
كاري ندارم . كه كار خوبي بود يا بد . در كل نه حوصله اش رو داشتم نه خوشم مي اومد .
همش دنبال يه راه حل بودم واسه جيم شدن از كارگاه .
حتي حاضر بودم كه يكي بميره . تا نرم كارگاه .
خدا رو شكر . هر چي تعطيلي بود ميخورد به همين روز كارگاه .
اما يه چند جلسه بود كه ديگه تموم بهونه ها ته كشيده بود .
شب قبل از اينكه برم كارگاه . نمي دونم چي شد كه شروع كردم به تمركز كردن به اينكه كارگاه رو تعطيل كنم .
اما من هيچي از متافيزيك و اين چيزا نمي دونستم .
طوري شده بود كه پيشونيم انگار كه داشت كشيده ميشد به سمت بالا . داشتم فشار خيلي سنگيني رو تحمل مي كردم .
نمي دونم من داشتم جريان رو هدايت مي كردم يا داشتم آينده رو مي ديدم .
همه بچه ها بيرون از كارگاه وايساده بودن . مسئول كارگاه داشت دنبال كليد مي گشت . اما كليد رو پيدا نمي كرد .
بهمون گفتن كه بريم خونه .
همون طور كه دراز كشيده بودم خوابم برد .
فردا صبح كه رفتيم بريم كارگاه ، دقيق بدون كم كاست ، همون چيزاي كه ديشب ديده بودم داشتم ميدم .
خيلي خوشحال بودم همين كه بهمون گفتن بريم خونه . اومديم بريم خونه . ديديم مدير بخش ساخت و توليد اومد كليد اون يكي در كارگاه رو داد .
مجبور شديم بريم كارگاه .
اما من تا حالا به اون يكي در دقت نكرده بودم . وقتي رفتم توي كارگاه داشتم به دقت كارگاه رو بررسي مي كردم .
سه تا در داشت . يكي پشتش وسايل گذاشته بودن . يكي هم كليدش گم شده بود . و اين دري كه امروز ازش وارد شديدم .
پنجره ها رو نگا كردم ديدم همگي حفاظ داره . هر طوري بود كارگاه رو تموم كرديم .
هفته بعد شب قبل از كارگاه بازم تمركز كردم . اين بار ديگه خودم كنترل مي كردم . كليد اون يكي در رو هم توي ذهنم گمش كردم .
تمام مدير بخش ها رو هم فرستادم اداره .
محض محكم كاري پشت اون در قبلي كه مبادا كليد ديگه اي هم داشته باشه يه ماشين پنچر كردم .
من كه روزاي كارگاه جونم مي اومد بالا كه برم كارگاه . صبح با ذوق و شوق كامل از خونه زدم بيرون .
مي خواستم ببينم كه چه اتفاقي افتاده . فقط مي خواستم ببينم . كاملا مطمئن بودم . هيچي همراه خودم نبردم .
يكي از بچه ها توي راه ، با هم هم مسير شديم . پرسيد چرا چيزي نياوردي . بهش گفتم تعطيله !
همين كه رفتيم وارد راهرو شديم ديدم ماشين دبير مدار پنچره . بدون اينكه چيزي بگم . اومدم بيرون از هنرستان و رفتم شاهچراغ .
شنبه كه اومديم سر كلاس بچه ها كل جريان رو برام تعريف كردن . دقيقا همون چيزي بود كه مي خواستم .
نمي دونم چي شد كه بعدش علاقه خاصي به هنرستان و كارگاه پيدا كردم . و ديگه اين موضوع رو تجربه نكردم .
حالا دقيقا نمي دونم علتش چي هست . كه تعريف نمي كنند .
اما چون مي بينم اينجا دوستاني هستند كه مايلند تا بدونن بقيه چطوري از نيرو هاي متافيزيكي استفاده مي كنند ؛ من تا اونجايي كه از دستم بر بياد و حافظه ياري كنه ، سعي مي كنم اتفاق هاي كه برام افتاده رو تعريف كنم .
دوستان ديگه اي هم كه مايل هستند . مي تونن ديدگاهشون رو نسبت به اين مسائل مطرح كنند ..
از اينكه چه اتفاق هاي افتاد كه بجاي اينكه برم دبيرستان رفتم هنرستان . بگذريم .
از اينكه چه اتفاق هاي افتاد بجاي اينكه برم هنرهاي نمايشي رفتم الكترونيك هم بگذريم .
خوب ديگه رفتم هنرستان رشته الكترونيك .
همه چي حالگيري بود . از همه بدتر كارگاه سوهانكاري .
يه روز توي هفته مجبور بوديم كه يه تيكه آهن رو به مدت هشت ساعت بسابيم .
كاري ندارم . كه كار خوبي بود يا بد . در كل نه حوصله اش رو داشتم نه خوشم مي اومد .

همش دنبال يه راه حل بودم واسه جيم شدن از كارگاه .
حتي حاضر بودم كه يكي بميره . تا نرم كارگاه .

خدا رو شكر . هر چي تعطيلي بود ميخورد به همين روز كارگاه .

اما يه چند جلسه بود كه ديگه تموم بهونه ها ته كشيده بود .

شب قبل از اينكه برم كارگاه . نمي دونم چي شد كه شروع كردم به تمركز كردن به اينكه كارگاه رو تعطيل كنم .
اما من هيچي از متافيزيك و اين چيزا نمي دونستم .
طوري شده بود كه پيشونيم انگار كه داشت كشيده ميشد به سمت بالا . داشتم فشار خيلي سنگيني رو تحمل مي كردم .
نمي دونم من داشتم جريان رو هدايت مي كردم يا داشتم آينده رو مي ديدم .
همه بچه ها بيرون از كارگاه وايساده بودن . مسئول كارگاه داشت دنبال كليد مي گشت . اما كليد رو پيدا نمي كرد .
بهمون گفتن كه بريم خونه .
همون طور كه دراز كشيده بودم خوابم برد .
فردا صبح كه رفتيم بريم كارگاه ، دقيق بدون كم كاست ، همون چيزاي كه ديشب ديده بودم داشتم ميدم .
خيلي خوشحال بودم همين كه بهمون گفتن بريم خونه . اومديم بريم خونه . ديديم مدير بخش ساخت و توليد اومد كليد اون يكي در كارگاه رو داد .

مجبور شديم بريم كارگاه .
اما من تا حالا به اون يكي در دقت نكرده بودم . وقتي رفتم توي كارگاه داشتم به دقت كارگاه رو بررسي مي كردم .سه تا در داشت . يكي پشتش وسايل گذاشته بودن . يكي هم كليدش گم شده بود . و اين دري كه امروز ازش وارد شديدم .
پنجره ها رو نگا كردم ديدم همگي حفاظ داره . هر طوري بود كارگاه رو تموم كرديم .
هفته بعد شب قبل از كارگاه بازم تمركز كردم . اين بار ديگه خودم كنترل مي كردم . كليد اون يكي در رو هم توي ذهنم گمش كردم .
تمام مدير بخش ها رو هم فرستادم اداره .
محض محكم كاري پشت اون در قبلي كه مبادا كليد ديگه اي هم داشته باشه يه ماشين پنچر كردم .
من كه روزاي كارگاه جونم مي اومد بالا كه برم كارگاه . صبح با ذوق و شوق كامل از خونه زدم بيرون .
مي خواستم ببينم كه چه اتفاقي افتاده . فقط مي خواستم ببينم . كاملا مطمئن بودم . هيچي همراه خودم نبردم .
يكي از بچه ها توي راه ، با هم هم مسير شديم . پرسيد چرا چيزي نياوردي . بهش گفتم تعطيله !

همين كه رفتيم وارد راهرو شديم ديدم ماشين دبير مدار پنچره . بدون اينكه چيزي بگم . اومدم بيرون از هنرستان و رفتم شاهچراغ .
شنبه كه اومديم سر كلاس بچه ها كل جريان رو برام تعريف كردن . دقيقا همون چيزي بود كه مي خواستم .
نمي دونم چي شد كه بعدش علاقه خاصي به هنرستان و كارگاه پيدا كردم . و ديگه اين موضوع رو تجربه نكردم .