انجمن متافیزیک راه میان بر

نسخه كامل: تعطيل كردن كارگاه
شما در حال مشاهده متن قالب بندي نشده هستيد.
برای مشاهده نسخه اصلی اینجا کلیک کنید
بيشتر افرادي كه براشون اتفاق هاي عجيب ميافته . يا كارهاي عجيب انجام ميدن . عادت به تعريف كردن ندارن .
حالا دقيقا نمي دونم علتش چي هست . كه تعريف نمي كنند .

اما چون مي بينم اينجا دوستاني هستند كه مايلند تا بدونن بقيه چطوري از نيرو هاي متافيزيكي استفاده مي كنند ؛ من تا اونجايي كه از دستم بر بياد و حافظه ياري كنه ، سعي مي كنم اتفاق هاي كه برام افتاده رو تعريف كنم .
دوستان ديگه اي هم كه مايل هستند . مي تونن ديدگاهشون رو نسبت به اين مسائل مطرح كنند ..


از اينكه چه اتفاق هاي افتاد كه بجاي اينكه برم دبيرستان رفتم هنرستان . بگذريم .
از اينكه چه اتفاق هاي افتاد بجاي اينكه برم هنرهاي نمايشي رفتم الكترونيك هم بگذريم .

خوب ديگه رفتم هنرستان رشته الكترونيك .
همه چي حالگيري بود . از همه بدتر كارگاه سوهانكاري .
يه روز توي هفته مجبور بوديم كه يه تيكه آهن رو به مدت هشت ساعت بسابيم .
كاري ندارم . كه كار خوبي بود يا بد . در كل نه حوصله اش رو داشتم نه خوشم مي اومد .Sneaky2

همش دنبال يه راه حل بودم واسه جيم شدن از كارگاه .
حتي حاضر بودم كه يكي بميره . تا نرم كارگاه . 001_unsure
خدا رو شكر . هر چي تعطيلي بود ميخورد به همين روز كارگاه .W00t

اما يه چند جلسه بود كه ديگه تموم بهونه ها ته كشيده بود .Angry

شب قبل از اينكه برم كارگاه . نمي دونم چي شد كه شروع كردم به تمركز كردن به اينكه كارگاه رو تعطيل كنم .
اما من هيچي از متافيزيك و اين چيزا نمي دونستم .
طوري شده بود كه پيشونيم انگار كه داشت كشيده ميشد به سمت بالا . داشتم فشار خيلي سنگيني رو تحمل مي كردم .
نمي دونم من داشتم جريان رو هدايت مي كردم يا داشتم آينده رو مي ديدم .
همه بچه ها بيرون از كارگاه وايساده بودن . مسئول كارگاه داشت دنبال كليد مي گشت . اما كليد رو پيدا نمي كرد .
بهمون گفتن كه بريم خونه .
همون طور كه دراز كشيده بودم خوابم برد .
فردا صبح كه رفتيم بريم كارگاه ، دقيق بدون كم كاست ، همون چيزاي كه ديشب ديده بودم داشتم ميدم .
خيلي خوشحال بودم همين كه بهمون گفتن بريم خونه . اومديم بريم خونه . ديديم مدير بخش ساخت و توليد اومد كليد اون يكي در كارگاه رو داد . Cursing
مجبور شديم بريم كارگاه . Crying اما من تا حالا به اون يكي در دقت نكرده بودم . وقتي رفتم توي كارگاه داشتم به دقت كارگاه رو بررسي مي كردم .
سه تا در داشت . يكي پشتش وسايل گذاشته بودن . يكي هم كليدش گم شده بود . و اين دري كه امروز ازش وارد شديدم .
پنجره ها رو نگا كردم ديدم همگي حفاظ داره . هر طوري بود كارگاه رو تموم كرديم .
هفته بعد شب قبل از كارگاه بازم تمركز كردم . اين بار ديگه خودم كنترل مي كردم . كليد اون يكي در رو هم توي ذهنم گمش كردم .
تمام مدير بخش ها رو هم فرستادم اداره .
محض محكم كاري پشت اون در قبلي كه مبادا كليد ديگه اي هم داشته باشه يه ماشين پنچر كردم .
من كه روزاي كارگاه جونم مي اومد بالا كه برم كارگاه . صبح با ذوق و شوق كامل از خونه زدم بيرون .
مي خواستم ببينم كه چه اتفاقي افتاده . فقط مي خواستم ببينم . كاملا مطمئن بودم . هيچي همراه خودم نبردم .
يكي از بچه ها توي راه ، با هم هم مسير شديم . پرسيد چرا چيزي نياوردي . بهش گفتم تعطيله !001_tt2
همين كه رفتيم وارد راهرو شديم ديدم ماشين دبير مدار پنچره . بدون اينكه چيزي بگم . اومدم بيرون از هنرستان و رفتم شاهچراغ .
شنبه كه اومديم سر كلاس بچه ها كل جريان رو برام تعريف كردن . دقيقا همون چيزي بود كه مي خواستم .Thumbup
نمي دونم چي شد كه بعدش علاقه خاصي به هنرستان و كارگاه پيدا كردم . و ديگه اين موضوع رو تجربه نكردم .
سلام منم جندتايي تجربه دارم يكي از انها :
حدودا 2 الي 3 سال بود كه من صداي خواندن قران را در بعضي ساعات روز ميشنيدم اما اين صداها بعد از فوت ان اشخاص شنيده ميشد مثل صداي اذان مرحوم موذن زاده اما هر جه به مادرم يا ديكران ميكفتم نميشنيدند هنوز هم برايم روشن نشده كه صداي قران ان هم صداي دلنشين كسي كه تا به حال نشنيده ام از كجا بوده البته انقدر واضح نبود اما ميدانستم كه اين صدارا تا به حال هيج جايي نشنيده ام صداي قران كاملا بيوسته بود مثل قران كه براي مراسم ميخوانند مشابه اين قضيه حدودا 3سال بيش برايم اتفاق افتاد ميخواستم براي ظهر كمي استراحت كنم كه صداي مادرم راشنيدم كه مرا فقط يكبار صدا زد اما مطمن بودم كه هنوز نخوابيده بودم با اينكه بعد از كذشت جند ماه از فوت او حتي يكبار هم به خوابم نيامده بود....باز هم جند روز بيش صدايي راشنيدم در همان لحظه دوستم كنار من بود به او كفتم دقت كند تا شايد بشنود اما نشنيد اين از همان كودكي براي من سوال بود و هنوز هم هست اين يكي از تجربه هاي ابتدايي من بود راستي دوستاني دارم كه تجربه هاي جالبي در اين زمينه دارند اكر اجازه بدهيد تجارب انها را هم ايجا بكذارم تا ديكران هم بخوانند
شما براي تعطيلي كارگاه برنامه ريزي كرديد و چون تمركزتون و نيروتون خوب بود موفق شديد به همون شكلي كه مي خواهيد اونو به انجام برسونين

دوران مدرسه هميشه اعتقاد داشتم اگه روز اول سال معلم نداشته باشيم تا آخر سال وضع به همين منوال خواهد بود و بيشتر اوقات كلاس بدون معلم هست جالب اينجا بود كه دقيقا همين هم اتفاق مي افتاد سال اول دبيرستان به خاطر تفاوت منطقه اي مدرسه راهنمائي و دبيرستان اول بايد يك دبيرستان ثبت نام مي كردم بعد از اونجا ظرف چند روز خودمو به دبيرستان ديگه انتقال مي دادم دبيرستان اولي كه ثبت نام كردم اولين روزي كه رفتم گفتند اولي ها برن خونه پس فردا بيان. روز سوم كه رفتم مدرسه بازم همين جمله رو تكرار كردن تا اينكه مدرسه رو عوض كردم. پنجشنبه ها ساعت اخر ورزش داشتيم و از اونجايي كه دبيرمون يك مشكل جسمي پيدا كرده بود بعد از يك ماه ديگه مدرسه نيومد و ما پنج ماه تموم پنجشنبه ها ساعت آخر براي خودمون تفريح مي كرديم. سال سوم هم يك بار روز اول ساعت اول هيچ دبيري كلاسمون نيومد به دوستم گفتم تا اخر سال كلاس نداريم كه تو همون هفته اول دبير زمين شناسي بهمون گفت دوشنبه ها ساعت وسط نمي يام. خلاصه دوشنبه ها هم ساعت وسط بيكار بوديم.
سلام
خسته نباشيد جند روز بيش اتفاق جالبي براي من افتاد كه براي خودم خيلي جالب بود كفتم اينجا بنويسم تا بقيه هم بخوانند:
جند روز بيش هنكامي كه من خواب بودم خواب ديدم يكي از فاميلهاي خاله ي من كه يك بسر بجه بوده فوت كرده مثل اينكه يك مشكل مغزي داشته وقتي خاله ام موضوع را فهميد خيلي ناراحت شد وكفت كاش انجا بودم و ضربه اي به سر او ميزدم انوقت زنده ميشد من قبلا در مهد كودك هم با او همين كار را كرده ام و جواب داده است! وقتي بيدار شدم خواب را براي خاله ام كفتم و خاله ام به محض شنيدن ان كاملا متعجب شد و من فهميدم كه قبل از بيدار شدن من كنجشكي به شيشه ي بنجره بر خورد كرده و مرده است و خاله ام دقيقا همان جملات را به خواهرم كه كنجشك در دست بسرش بود كفته بوده است حتي هنكامي كه به خاله ام كفتم كه او كفته بود كه كاش من انجا بودم و ضربه اي بر سرش ميزدم خود او كفت وكفتم كه قبلا در مهد كودك نيز اين كار را كرده ام در حاليكه من به كل فراموش كردم كه ان قسمت خواب را تعريف كنم به نظر شما جالب نيست البته نميدانم جه جيز باعث شده بود كه من صحبتهاي خاله ام را دقيقا و بدون كم و كاست بشنوم اما صداي ديكران را نه!!!!!!!!!!!
از تجربيات ديگه ام
يه بار شب كه خوابيده بودم خواب ديدم يه گربه داره بهم مي گه در رو باز كن مي خوام بيام بيرون از خواب بيدار شدم يكمي رفتم تو فكر و گفتم نكنه در زيرزمين رو مي خواستم ببندم گربه اي تو زيرزمين قبلا رفته و اونجا مونده رفتم در زيرزمين رو باز كردم و به محض باز شدن يك گربه از زيرزمين اومد بيرون

12 ساله كه بودم خونمونو تازه خريده بوديم هنوز چندماه نشده بود. من هم رفته بودم خونه خاله ام تو همسايگي خونه خاله ام يه خونه اي بود كه كف حياطش سنگ مرمر بود و خيلي توجه منو جلب كرد با خودم گفتم كاش يكي از فاميلهامون خونه اش اينجا بود و من مي تونستم برم تو اون خونه. 8 سال بعد خونه اي كه خريده بوديم تو طرح بزرگراه افتاد و ما هم شروع كرديم به دنبال خونه گشتن و جالب اينكه همون خونه مذكور هم براي فروش گذاشته شده بود و ما هم همون خونه رو خريديم
وقتی بچه بودم خواب دیدم بابام با مسئول شرکت دعواکرده اومده بیرون وقتی بابام اومد همان چیزهایی را که من در خواب دیده بودم بیان کرد . الان هم طوری شده ام که خیلی چیزها را از قبل می فهمم .
آدرس مرجع