Sunday 03 Feb , 03:22 AM
استادي ميگفت
سالها در فكر بودم كه من چه هستم؟ و از چه ساخته شده؟ و از چه چيزهائي تركيب گرديدهام؟
يك روز ميديدم، شخصي پشت ميز تشريحي ايستاده و مرا كنار ميزش آورده و ميگويد: ميخواهم تو را تشريح كنم تا ببيني از چه ساخته شدهاي و چه هستي، من هر چه خواستم از دست او فرار كنم مثل آنكه از خود ارادهاي نداشتم و هر چه كردم موفّق به فرار از دست او نشدم.
بالاخره مرا روي ميز تشريح گذاشت و با چاقوئي كه در دست داشت مرا از وسط دو نيم كرد، من آنجا احساس درد نكردم، ولي ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم: اوّل " بدن " همانكه وقتي انسان ميميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقي ميماند، يعني گوشت و پوست و استخوان و خون؛ آن شخص بدنم را كناري انداخت مثل كسي كه به او اصلاً كاري ندارد. دوّم " روح نباتي " آن هم با كنار انداختن بدن به كناري افتاد، اين روح تنها اسمش روح است، استقلال ندارد، تا بدن سالم است اين روح با او هست، يعني از وقتي كه انسان در رحم، نطفهاش منعقد ميشود، اين روح در او ايجاد ميگردد و تا زماني كه ميميرد آني اين روح از بدن انسان جدا نميشود و وقتي هم كه انسان مُرد اين روح ديگر وجود مستقلّ خارجي ندارد. سوّم " روح " يعني خود انسان، حقيقت انسان، همان چيزي كه وقتي انسان به خواب ميرود و يا بيهوش ميشود در بدن از فعّاليّت ميافتد.
يعني در حال خواب اثري وجودي در بدن ندارد.
و خلاصه آن روحي كه در انسان در حال بيداري هست و در حال خواب نيست، آن را ميگويم.
بالاخره آن شخص آن روح را (يعني من را) در دست گرفت و به من گفت: تو اين هستي، حقيقت تو اين است.
آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موقّت بودند، براي انجام كارهائي كه در دنيا بايد انجام دهي بطور موقّت به تو دادهاند، بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعي است.
من به آن روح (يعني به خودم) نگاه كردم، ديدم روح چيزي است شبيه به بدنم، عيناً مثل آنكه شما شيشهاي را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبي او سالم مانده باشد.
من به روح خودم دقيقتر شدم، ديدم مثل آنكه لاية سياهي از دود سراسر وجود روحم را فرا گرفته است، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است.
آن شخص كه عهدهدار " ميز تشريح " بود با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود.
او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتي به روح نگاه كردم، به قدري آن را شفّاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم.
آن شخص به من گفت: حالا حقيقت تو اين است، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستي، آن بدن و آن روح نباتي و آن سياهي كه من او را از روح تو بيرون كشيدم هيچ كدام جزء وجود واقعي تو نيستند.
زيرا بدنت را بعداً به تو دادهاند كه بتواني از لذائذ دنيا به وسيلة آن بهرهمند شوي و وظائفي كه از طرف خدا به تو محوّل ميشود و ناگزير بايد بوسيلة بدن، بعضي از آنها را انجام دهي، عمل كني.
علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاي بدنت از بين ميروند و از تغذيهاي كه ميكني سلولهاي جديدي بوجود ميآيند، يعني در حقيقت بدنت مثل جوي آبي به سوي فنا و از بين رفتن جاري است و اگر چند روز از راه تغذيه آن را جبران نكني، بدن ضعيف ميشود و كمكم از بين ميرود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكني.
و امّا روح نباتي كه فقط براي زنده نگه داشتن همان بدن است ارزشش خيلي كمتر از خود بدن خواهد بود. زيرا كار او رساندن مواد غذائي به سلولهاي بدن است و بالاخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه ميدارد و ماية رشد و نموّ آنها ميشود همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه ميدارد و لذا اسمش را روح نباتي يا روح گياهي گذاشتهاند.
و آن سياهي كه من از روح تو بيرون كشيدم، در حقيقت آلودگيهائي است كه انسان در عالم " ذر " و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به خاطر آلوده بودن محيط زيست در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كني و عمدة كار تو در دنيا همين است.
واضحتر بگويم: اين سياهي، اين ظلمت، اين تاريكي را تو به خاطر ندانم كاريهايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطان قرار گرفتنت در خودت بوجود آوردهاي و در دنيا تنها كارت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كني و ضمناً اين را بدان كه اين سياهي اگر فعلاً در وجودت از روحت فعّالتر نباشد كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براي سعادتت فعّاليّت ميكند، اين سياهي كه بعضي نامش را " نفس امّارة بالسّوء " و بعضي اسمش را روح حيواني ميگذارند براي بدبخت كردنت، فعّاليّت مينمايد.
او ميگفت:
من در آن حال به آن سياهي كه از روحم جدا شده بود دقيق شدم، ديدم به قدري كثيف است كه قابل تصوّر نيست.
آن سياهي عيناً مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم.
يعني يك شب در اوائل جواني در خانة خلوتي در اطاق تنهائي خوابيده بودم و زن جواني در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.
ناگهان متوجّه شدم كه شخصي مرا بيدار ميكند، نميدانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيداري بودم كه ديدم يك موجودي شبيه به انسان ولي مثل دود سياه با قيافة بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت ميكند، من از ترس به خود لرزيدم و فريادي كشيدم و بيهوش شدم.
حالا ميفهمم كه اين تصوير صورت شيطاني داشته كه در روح شفّاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتي كه آن شيطان داشته حالا در روح من بوجود آمده است.
پس همان طوري كه آن شخص ميگفت، من بايد آن تصوير شيطاني يعني آن سياهي را از خود دور كنم و الاّ من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش، به خاطر خيانتش، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالاخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخلّد شد، من هم ملعون و مطرود و مخلّد در آتش خواهم بود.
لذا تصميم گرفتم با برنامهاي كه براي تو آنها را خواهم گفت آن ظلمت و سياهي را از روحم جدا كنم، يعني اوّل قطعه قطعة آن سياهي را بشناسم و سپس روحم را از آنها تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزندة انساني برسم.
او ميگفت:
در اينجا آن جلسه بهم خورد و آن چهار چيزي را كه آن شخص از هم جدا كرده بود باز به هم متّصل كرد ولي من خدا را شكر كردم كه لطف الهي شامل حال من گرديده بود و روح و نفس و حقائقي را در اين باره شناخته و وجدان كرده بودم و حالت يقظه و بيداري از خواب غفلت به من دست داده بود و بعدها كه به آيات قرآن و روايات مراجعه كردم، حقيقت غير از اين نبود.
لذا بعد از آن روز تمام توجّهم را به آن دود سياهي كه وارد روحم شده بود داده بودم و ميخواستم به هر وسيلهاي كه شده، كمكم او را از وجودم بيرونش كنم تا بتوانم سير الي اللّه را ادامه دهم و به وصل كامل برسم، ولي در اين بين متحيّر بودم كه از كجا شروع كنم و چگونه اين صفات رذيله را كه قلبم و روحم را سياه كرده از خود بيرون نمايم، تا آنكه يك شب قرآن خواندم و از كلام الهي استمداد ميكردم كه به اين آيات رسيدم:
" ي'ا اَيُّهَا الَّذينَ ا'مَنُوا اتَّقُوا اللّ'هَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ م'ا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّ'هَ اِنَّ اللّ'هَ خَبيرٌ بِم'ا تَعْمَلُونَ وَ لا'تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللّ'هَ فَاَنْسي'هُمْ اَنْفُسَهُمْ اُول'ئِكَ هُمْ الْف'اسِقُونَ لا'يَسْتَوِي اَصْح'ابُ النّ'ارِ وَ اَصْح'ابُ الْجَنَّةِ اَصْح'ابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْف'ائِزُونَ لَوْ اَنْزَلْن'ا ه'ذَا الْقُرْا'نَ عَلي' جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خ'اشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِاللّ'هِ وَ تِلْكَ الاْمْث'الُ نَضْرِبُه'ا لِلنّ'اسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ هُوَ اللّ'هُ الَّذي لا'اِل'هَ اِلاّ' هُوَ ع'الِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّه'ادَةِ هُوَ الرَّحْم'نُ الرَّحيمُ هُوَاللّ'هُ الَّذي لا'اِل'هَ اِلاّ' هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلا'مُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّ'ارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْح'انَ اللّ'هِ عَمّ'ا يُشْرِكُونَ هُوَاللّ'هُ الْخ'الِقُ الْب'ارِيُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاْسْم'اءُ الْحُسْن'ي يُسَبِّحُ لَهُ م'ا فِي السَّم'و'اتِ وَ الاْرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ " .
اين آيات را چند مرتبه براي آنكه در آنها بهتر تدبّر كنم خواندم و از طرفي چون ميدانستم كه از " ائمّة اطهار " (سلام اللّه عليهم اجمعين) نقل شده كه هر كس هر آيه و سورهاي از قرآن را براي هر حاجتي كه دارد بخواند حاجتش برآورده ميشود، من اين آيات را براي همين حاجت خواندم و از خدا خواستم كه مرا از اين تاريكيها و از اين سياهيها كه در روحم وارد شده نجات دهد.
ناگاه باز همان حالت جدا شدن روح از بدن و جدا شدن آن روح سياه از روحم به من دست داد، ولي اين دفعه كه پس از ماهها انتظارش را ميكشيدم آن را به آساني از دست ندادم و خودم روح سياه را به آزمايشگاه بردم تا ببينم او چيست؟ و جنس اين رنگ سياه از چيست؟
خوشبختانه در همان آزمايش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم كه از چه راهي ميتوانم آن را به كلّي از بين ببرم.
وقتي او را آزمايش كردم، ديدم سر تا پايش جهل و ناداني است. بنابراين طبيعي بود كه جهل را ميتوان با علم بر طرف كرد.
توضيح آنكه آن سياهي كه در روح من بود در اثر بيتوجّهي به مطالبي كه در عالم ارواح از مكتب اهل بيت (عليهم السّلام) ياد گرفته بودم و فراموشم شده بود بوجود آمده بود. لذا ناداني و فراموشي جاي دانائي و علم را گرفته بود، بر همين اساس، شرارت جاي خير و كفر جاي ايمان را پر كرده بود.
بنابراين اگر من ميتوانستم ايمانم را محكم كنم، طبيعي بود كه كفر و كمكم شرارت را از خود بيرون كرده بودم و يك مقدار از آن سياهي را از روحم برطرف نموده بودم.
و لذا باز به فكر چارهجوئي براي رفع اين تاريكي افتادم و مايل بودم هر چه زودتر بتوانم اين سياهي را از وجودم برطرف كنم، امّا نميدانستم كه چقدر مشكل است، سالها طول كشيد و رياضتهاي زيادي كشيدم و من به وسائل مختلف متوسّل ميشدم
سالها در فكر بودم كه من چه هستم؟ و از چه ساخته شده؟ و از چه چيزهائي تركيب گرديدهام؟
يك روز ميديدم، شخصي پشت ميز تشريحي ايستاده و مرا كنار ميزش آورده و ميگويد: ميخواهم تو را تشريح كنم تا ببيني از چه ساخته شدهاي و چه هستي، من هر چه خواستم از دست او فرار كنم مثل آنكه از خود ارادهاي نداشتم و هر چه كردم موفّق به فرار از دست او نشدم.
بالاخره مرا روي ميز تشريح گذاشت و با چاقوئي كه در دست داشت مرا از وسط دو نيم كرد، من آنجا احساس درد نكردم، ولي ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم: اوّل " بدن " همانكه وقتي انسان ميميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقي ميماند، يعني گوشت و پوست و استخوان و خون؛ آن شخص بدنم را كناري انداخت مثل كسي كه به او اصلاً كاري ندارد. دوّم " روح نباتي " آن هم با كنار انداختن بدن به كناري افتاد، اين روح تنها اسمش روح است، استقلال ندارد، تا بدن سالم است اين روح با او هست، يعني از وقتي كه انسان در رحم، نطفهاش منعقد ميشود، اين روح در او ايجاد ميگردد و تا زماني كه ميميرد آني اين روح از بدن انسان جدا نميشود و وقتي هم كه انسان مُرد اين روح ديگر وجود مستقلّ خارجي ندارد. سوّم " روح " يعني خود انسان، حقيقت انسان، همان چيزي كه وقتي انسان به خواب ميرود و يا بيهوش ميشود در بدن از فعّاليّت ميافتد.
يعني در حال خواب اثري وجودي در بدن ندارد.
و خلاصه آن روحي كه در انسان در حال بيداري هست و در حال خواب نيست، آن را ميگويم.
بالاخره آن شخص آن روح را (يعني من را) در دست گرفت و به من گفت: تو اين هستي، حقيقت تو اين است.
آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موقّت بودند، براي انجام كارهائي كه در دنيا بايد انجام دهي بطور موقّت به تو دادهاند، بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعي است.
من به آن روح (يعني به خودم) نگاه كردم، ديدم روح چيزي است شبيه به بدنم، عيناً مثل آنكه شما شيشهاي را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبي او سالم مانده باشد.
من به روح خودم دقيقتر شدم، ديدم مثل آنكه لاية سياهي از دود سراسر وجود روحم را فرا گرفته است، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است.
آن شخص كه عهدهدار " ميز تشريح " بود با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود.
او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتي به روح نگاه كردم، به قدري آن را شفّاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم.
آن شخص به من گفت: حالا حقيقت تو اين است، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستي، آن بدن و آن روح نباتي و آن سياهي كه من او را از روح تو بيرون كشيدم هيچ كدام جزء وجود واقعي تو نيستند.
زيرا بدنت را بعداً به تو دادهاند كه بتواني از لذائذ دنيا به وسيلة آن بهرهمند شوي و وظائفي كه از طرف خدا به تو محوّل ميشود و ناگزير بايد بوسيلة بدن، بعضي از آنها را انجام دهي، عمل كني.
علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاي بدنت از بين ميروند و از تغذيهاي كه ميكني سلولهاي جديدي بوجود ميآيند، يعني در حقيقت بدنت مثل جوي آبي به سوي فنا و از بين رفتن جاري است و اگر چند روز از راه تغذيه آن را جبران نكني، بدن ضعيف ميشود و كمكم از بين ميرود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكني.
و امّا روح نباتي كه فقط براي زنده نگه داشتن همان بدن است ارزشش خيلي كمتر از خود بدن خواهد بود. زيرا كار او رساندن مواد غذائي به سلولهاي بدن است و بالاخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه ميدارد و ماية رشد و نموّ آنها ميشود همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه ميدارد و لذا اسمش را روح نباتي يا روح گياهي گذاشتهاند.
و آن سياهي كه من از روح تو بيرون كشيدم، در حقيقت آلودگيهائي است كه انسان در عالم " ذر " و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به خاطر آلوده بودن محيط زيست در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كني و عمدة كار تو در دنيا همين است.
واضحتر بگويم: اين سياهي، اين ظلمت، اين تاريكي را تو به خاطر ندانم كاريهايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطان قرار گرفتنت در خودت بوجود آوردهاي و در دنيا تنها كارت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كني و ضمناً اين را بدان كه اين سياهي اگر فعلاً در وجودت از روحت فعّالتر نباشد كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براي سعادتت فعّاليّت ميكند، اين سياهي كه بعضي نامش را " نفس امّارة بالسّوء " و بعضي اسمش را روح حيواني ميگذارند براي بدبخت كردنت، فعّاليّت مينمايد.
او ميگفت:
من در آن حال به آن سياهي كه از روحم جدا شده بود دقيق شدم، ديدم به قدري كثيف است كه قابل تصوّر نيست.
آن سياهي عيناً مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم.
يعني يك شب در اوائل جواني در خانة خلوتي در اطاق تنهائي خوابيده بودم و زن جواني در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.
ناگهان متوجّه شدم كه شخصي مرا بيدار ميكند، نميدانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيداري بودم كه ديدم يك موجودي شبيه به انسان ولي مثل دود سياه با قيافة بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت ميكند، من از ترس به خود لرزيدم و فريادي كشيدم و بيهوش شدم.
حالا ميفهمم كه اين تصوير صورت شيطاني داشته كه در روح شفّاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتي كه آن شيطان داشته حالا در روح من بوجود آمده است.
پس همان طوري كه آن شخص ميگفت، من بايد آن تصوير شيطاني يعني آن سياهي را از خود دور كنم و الاّ من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش، به خاطر خيانتش، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالاخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخلّد شد، من هم ملعون و مطرود و مخلّد در آتش خواهم بود.
لذا تصميم گرفتم با برنامهاي كه براي تو آنها را خواهم گفت آن ظلمت و سياهي را از روحم جدا كنم، يعني اوّل قطعه قطعة آن سياهي را بشناسم و سپس روحم را از آنها تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزندة انساني برسم.
او ميگفت:
در اينجا آن جلسه بهم خورد و آن چهار چيزي را كه آن شخص از هم جدا كرده بود باز به هم متّصل كرد ولي من خدا را شكر كردم كه لطف الهي شامل حال من گرديده بود و روح و نفس و حقائقي را در اين باره شناخته و وجدان كرده بودم و حالت يقظه و بيداري از خواب غفلت به من دست داده بود و بعدها كه به آيات قرآن و روايات مراجعه كردم، حقيقت غير از اين نبود.
لذا بعد از آن روز تمام توجّهم را به آن دود سياهي كه وارد روحم شده بود داده بودم و ميخواستم به هر وسيلهاي كه شده، كمكم او را از وجودم بيرونش كنم تا بتوانم سير الي اللّه را ادامه دهم و به وصل كامل برسم، ولي در اين بين متحيّر بودم كه از كجا شروع كنم و چگونه اين صفات رذيله را كه قلبم و روحم را سياه كرده از خود بيرون نمايم، تا آنكه يك شب قرآن خواندم و از كلام الهي استمداد ميكردم كه به اين آيات رسيدم:
" ي'ا اَيُّهَا الَّذينَ ا'مَنُوا اتَّقُوا اللّ'هَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ م'ا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّ'هَ اِنَّ اللّ'هَ خَبيرٌ بِم'ا تَعْمَلُونَ وَ لا'تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللّ'هَ فَاَنْسي'هُمْ اَنْفُسَهُمْ اُول'ئِكَ هُمْ الْف'اسِقُونَ لا'يَسْتَوِي اَصْح'ابُ النّ'ارِ وَ اَصْح'ابُ الْجَنَّةِ اَصْح'ابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْف'ائِزُونَ لَوْ اَنْزَلْن'ا ه'ذَا الْقُرْا'نَ عَلي' جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خ'اشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِاللّ'هِ وَ تِلْكَ الاْمْث'الُ نَضْرِبُه'ا لِلنّ'اسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ هُوَ اللّ'هُ الَّذي لا'اِل'هَ اِلاّ' هُوَ ع'الِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّه'ادَةِ هُوَ الرَّحْم'نُ الرَّحيمُ هُوَاللّ'هُ الَّذي لا'اِل'هَ اِلاّ' هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلا'مُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّ'ارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْح'انَ اللّ'هِ عَمّ'ا يُشْرِكُونَ هُوَاللّ'هُ الْخ'الِقُ الْب'ارِيُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاْسْم'اءُ الْحُسْن'ي يُسَبِّحُ لَهُ م'ا فِي السَّم'و'اتِ وَ الاْرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ " .
اين آيات را چند مرتبه براي آنكه در آنها بهتر تدبّر كنم خواندم و از طرفي چون ميدانستم كه از " ائمّة اطهار " (سلام اللّه عليهم اجمعين) نقل شده كه هر كس هر آيه و سورهاي از قرآن را براي هر حاجتي كه دارد بخواند حاجتش برآورده ميشود، من اين آيات را براي همين حاجت خواندم و از خدا خواستم كه مرا از اين تاريكيها و از اين سياهيها كه در روحم وارد شده نجات دهد.
ناگاه باز همان حالت جدا شدن روح از بدن و جدا شدن آن روح سياه از روحم به من دست داد، ولي اين دفعه كه پس از ماهها انتظارش را ميكشيدم آن را به آساني از دست ندادم و خودم روح سياه را به آزمايشگاه بردم تا ببينم او چيست؟ و جنس اين رنگ سياه از چيست؟
خوشبختانه در همان آزمايش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم كه از چه راهي ميتوانم آن را به كلّي از بين ببرم.
وقتي او را آزمايش كردم، ديدم سر تا پايش جهل و ناداني است. بنابراين طبيعي بود كه جهل را ميتوان با علم بر طرف كرد.
توضيح آنكه آن سياهي كه در روح من بود در اثر بيتوجّهي به مطالبي كه در عالم ارواح از مكتب اهل بيت (عليهم السّلام) ياد گرفته بودم و فراموشم شده بود بوجود آمده بود. لذا ناداني و فراموشي جاي دانائي و علم را گرفته بود، بر همين اساس، شرارت جاي خير و كفر جاي ايمان را پر كرده بود.
بنابراين اگر من ميتوانستم ايمانم را محكم كنم، طبيعي بود كه كفر و كمكم شرارت را از خود بيرون كرده بودم و يك مقدار از آن سياهي را از روحم برطرف نموده بودم.
و لذا باز به فكر چارهجوئي براي رفع اين تاريكي افتادم و مايل بودم هر چه زودتر بتوانم اين سياهي را از وجودم برطرف كنم، امّا نميدانستم كه چقدر مشكل است، سالها طول كشيد و رياضتهاي زيادي كشيدم و من به وسائل مختلف متوسّل ميشدم